+ اعترافات پسر اسیدپاش در برابر دختر قربانی

 

چشمان آمنه، چهار سال است آفتاب را ندیده. چشمان آمنه چهار سال است صورت مهربان مادر را ندیده، چشمان آمنه چهار سال است در تاریکی مطلق فقط سیاه بختی این دختر جوان را برایش به تصویر کشیده است. آمنه هنوز نمی داند چرا عشقی که می گویند نوازشگر است و مهربان است اسیدی شد و به صورتش پاشید و او را برای همیشه در تاریکی فرو برد. چشمان آمنه دیروز اشک های مادر را ندید. چشمان آمنه دیروز نور فلاش عکاسانی را که اشک ریزان او را دوره کرده و سوژه خود قرار داده بودند، ندید. چشمان آمنه حتی نتوانست چهره پسری را که بینایی اش را از او گرفته ببیند. چهار سال از آن روز سرد و سیاه در پارک رسالت گذشته و از آن صورت مهربان و چشمان امیدوار به آینده برای آمنه، دو سوراخ باقی مانده سوراخ هایی که قطره قطره اشک های آمنه را روی صورت پرزخمش می ریزد تا ذره یی از غم درونش را برای حاضران در دادگاه به نمایش بگذارد. «قصاصش کنید تا ذره یی از زجر من و خانواده ام را درک کند.» این اولیه جمله یی بود که آمنه دیروز در جلسه محاکمه و در برابر هیات قضات به زبان آورد.

کیفرخواست

در ابتدای جلسه محاکمه پسر جوانی که به صورت آمنه اسید پاشیده بود، ابتدا محمد شادابی در جایگاه قرار گرفت تا به عنوان نماینده دادستان علیه جوان اسیدپاش اقامه دعوا کند و جزئیات حادثه یی را که به کور شدن آمنه منجر شده است، توضیح دهد. نماینده دادستان گفت؛ مجید جوان 27 ساله یی که در دادگاه حاضر شده و این طور با چشمان بازش به هیات قضات و حاضران خیره می نگرد و صورت پر از زخم آمنه را که حتی برای راه رفتن باید از مادرش کمک بگیرد تماشا می کند، متهم است 12 آبان سال 83 به صورت آمنه بهرامی که مهندس الکترونیک است، اسید پاشیده و علاوه بر کور کردن دو چشم این دختر جوان به صورت او به شدت آسیب رسانده و زخم های متعددی را روی آن ایجاد کرده است. وی در حالی که اسید همراه داشت شش ساعت به کمین آمنه نشست و سرانجام ساعت دو بعد از ظهر روز حادثه در پارکی نزدیک پل سیدخندان اسید را روی آمنه پاشید و متواری شد. پس از چند روز پلیس موفق به شناسایی مجید شد و وی به اسیدپاشی اعتراف کرد.

محمد شادابی ادامه داد؛ من به عنوان نماینده دادستان و با توجه به تقاضای آمنه بهرامی شاکی پرونده مبنی بر قصاص دو چشم متهم تقاضای صدور حکم قصاص دو چشم متهم را دارم.

آمنه در جایگاه

در ادامه آمنه بهرامی دختر نابینا با کمک مادرش پشت تریبون قرار گرفت تا گوشه یی از مصیبت هایی را که در چهار سال گذشته تحمل کرده است برای دادگاه بازگو کند. آمنه گفت؛ بارها گفته ام و باز هم می گویم تقاضای قصاص متهم را دارم. البته فقط چشمانش را از او بگیرید. چون من نمی توانم مثل او رفتار کنم و به صورتش اسید بپاشم این عمل خیلی وحشیانه است. فقط بینایی اش را بگیرید تا چشمانش مثل چشمان من شود. البته من به خاطر خودم تقاضای قصاص ندارم. این خواسته جامعه است. مجید باید مجازات شود تا این گونه افراد بدانند حق ندارند به صورت دختری اسید بپاشند.

قاضی؛ فکر می کنید انگیزه متهم از اینکه به صورت شما اسید پاشید چه بود؟

آمنه؛ مجید جوان خودخواه و طردشده از جامعه است و نمی تواند تحمل کند کسی خلاف میل و خواسته اش رفتار کند.

قاضی؛ شما با متهم قبل از این حادثه رابطه یی داشتید؟

آمنه؛من رابطه یی با او نداشتم چند بار مادرش با خانه ما تماس گرفت و از من خواستگاری کرد، من هم چون مجید را نمی شناختم جواب منفی دادم. چون سر این مساله حساس شده بودم و مادر مجید مرتب به خانه ما زنگ می زد، یک روز از دوستم پرسیدم دانشجویی به نام مجید در دانشگاه داریم. دوستم گفت؛ مجید همان پسری است که یک بار در کارگاه برایت مزاحمت ایجاد کرد. من در دانشگاه رابطه یی دوستانه با دختران و پسرانی که همکلاسی ام بودند داشتم.ما مثل خواهر و برادر بودیم. اما آن روز در کارگاه، مجید که ورودی سال پایین تر بود، کنارم نشست و برایم ایجاد مزاحمت کرد. من صندلی ام را کنار کشیدم اما مجید به اذیت هایش ادامه داد. می خواستم موضوع را به استاد بگویم که یکی از همکلاسی هایم گفت جایت را عوض کن تا ماجرا تمام شود. من و مجید آن روز با هم جر و بحث کردیم و من هیچ وقت با او صحبت نکردم. نسبت به مجید همیشه احساس بدی داشتم. بعد از آن بود که دیگر مطمئن شدم نمی خواهم با او ازدواج کنم. مجید پس از آن با محل کارم تماس می گرفت و با صحبت هایش مرا تهدید می کرد. می گفت تو نمی توانی جواب منفی به من بدهی و باید با من ازدواج کنی. تو نمی توانی زندگی مرا خراب کنی، من آینده ام را با تو ساخته ام. البته اوایل می گفت خودش را می کشد. من هم به او جواب می دادم هر کاری دوست دارد انجام بدهد. مردی که با پاسخ منفی به خودکشی فکر کند به درد زندگی نمی خورد.

مجید به مزاحمت هایش ادامه می داد. او مرتب مقابل محل کارم می آمد و هر بار که از محل کارم خارج می شدم تعقیبم می کرد. دو روز قبل از حادثه مجید را مقابل در شرکت دیدم، جلو رفتم و به او گفتم من ازدواج کردم و همسرم را دوست دارم، بهتر است دست از سرم برداری. اگر یک بار دیگر مزاحم من شوی با شوهرم به سراغت می آیم.

مجید جواب داد طلاق بگیر و با من ازدواج کن. قبول نکردم و گفتم بهتر است مرا از فکرت بیرون کنی. بعد از اینکه از مجید جدا شدم به کلانتری رفتم و گفتم تهدید شده ام و پسر جوانی به من گفته کاری می کنم تا آخر عمرت بسوزی. اما ماموران کاری نکردند و گفتند تا زمانی که جرمی اتفاق نیفتد نمی توانند وارد ماجرا شوند.

قاضی؛ پس از آن هم باز تهدید شدی؟

آمنه؛بعد از آن روز دیگر مجید را ندیدم، همکارانم هم او را ندیده بودند. فکر کردم حرفم را باور کرده و دیگر به سراغم نمی آید. روز حادثه کارم در شرکت تمام شده بود و داشتم به خانه برمی گشتم. در پارک رسالت احساس کردم کسی مرا تعقیب می کند، سرعتم را کم کردم تا فردی که پشت سرم است رد شود، اما او جلو نیامد. من ایستادم، وقتی فرد تعقیب کننده جلو آمد دیدم او مجید است. همه چیز در یک لحظه اتفاق افتاد. پارچ قرمز رنگی در دستش بود. یک لحظه به چشمان من نگاه کرد و مایع داخل پارچ را به سمت من پاشید.

قاضی؛ زمانی که اسید به صورتت پاشیده شد، چه کردی؟

آمنه؛آن لحظه صورت دو خواهری که سال ها پیش رویشان اسید پاشیده شده بود در ذهنم متصور شد. با خودم گفتم خدایا اسید چه بلایی سرم خواهد آورد.اسید، فلز مدار چاپی را از بین می برد و من به خاطر رشته تحصیلی ام این مساله را می دانستم. از آن لحظه به بعد هرگز نتوانستم ببینم، اما هیچ وقت نمی خواستم این مساله را باور کنم. من نمی دیدم که مردم اطرافم جمع شده اند. فقط فریاد می زدم و کمک می خواستم. مردی از داخل ماشینش برایم آب آورد. صورتم را با آب شستم بلافاصله مرا به بیمارستان رساند. جلوی در پیاده کرد و زمانی که داشتم وارد بیمارستان می شدم نگهبان مرا دید و با خودش به مرکز پرستاری برد. صورتم را چندین بار شستند. قطره های اسید که روی صورتم ریخته بود، روی دستم چکید و دستانم را هم سوزاند.

قاضی؛ اقدامات لازم در بیمارستان برایت انجام شد؟

آمنه؛ در بیمارستان لبافی نژاد هرکاری که می توانستند برایم انجام دادند. مدتی که در بیمارستان ماندم یک روز به من گفتند باید آماده شوی و به اتاق عمل بروی. پرسیدم برای چه. جوابی ندادند. پزشک معالجم بالای سرم آمد و گفت؛ رضایتنامه عمل را امضا کن. گفتم می خواهید چه کنید. نکند قصد تخلیه چشم هایم را دارید. دکتر گریه کرد و رفت. من حاضر نشدم چشمم را تخلیه کنند، چون معلوم نبود به لحاظ روحی بتوانم تحمل کنم یا نه. گفتم اگر قرار است چشمم از بین برود بگذارید خودش از بین برود. به من گفتند ممکن است عفونت کند و به مغزت برسد، آن وقت جانت را از دست می دهی. اگر من می مردم خانواده ام شاید فقط یک سال غم سنگین مرگم را داشتند و بعد عادت می کردند. اما حالا هر روز به من نگاه می کنند و ذره ذره آب شدنم را می بینند.

دفاعیات متهم

بعد از صحبت های آمنه و وکیل مدافعش نوبت به مجید رسید تا در برابر اتهام اسیدپاشی از خود دفاع کند.

قاضی؛ اتهام شما اسیدپاشی و از بین بردن دو چشم آمنه بهرامی و ایراد جراحت های متعدد به صورت او است، قبول داری؟

متهم؛ بله، قبول دارم. من به صورت آمنه اسید پاشیدم.

قاضی؛ انگیزه ات از این کار چه بود؟

متهم؛ من از آمنه خواستگاری کردم، من هم قبول کردم و بعد هم عاشق او شدم. اما بچه های دانشگاه حرف های نامربوطی در موردم زدند و آمنه پشیمان شد.

قاضی؛ حتی اگر گفته هایت را بپذیریم کارت توجیه نمی شود چون آمنه تحقیق کرده و متوجه شده بود نمی تواند با تو زندگی کند. تو حق نداشتی روی صورتش اسید بپاشی.

متهم؛ مقصر خودش بود. من عاشق او شدم و دیگر نمی توانستم از او دل بکنم. من عاشق آمنه شده بودم. حرف شما منطقی است اما دل عاشق منطق متوجه نمی شود.

قاضی؛تو می دانستی میزان تخریب اسید چقدر است، چرا می خواستی صورت آمنه را نابود کنی؟

متهم؛من دچار فشار روحی و روانی و دیوانه شده بودم. آمنه با رفتارش نشان می داد مرا دوست دارد اما جواب رد می داد.

قاضی؛از کجا اطمینان داشتی که آمنه تو را دوست دارد؟

متهم؛هر بار مرا می دید، تپش قلب می گرفت. موضوعات بی خودی را مطرح می کرد تا با من صحبت کند. من هم فهمیدم عاشقم شده است.

قاضی؛ از کجا متوجه تپش قلب آمنه می شدی؟

متهم؛چشمانش نشان می داد. شاید دیگران متوجه نمی شدند، اما من با تمام وجودم احساس می کردم.

قاضی؛تهدید کرده بودی خودکشی می کنی، چرا تهدیدت را عملی نکردی؟

متهم؛چند بار تصمیم گرفتم آمپول هوا به خودم تزریق کنم اما نتوانستم، بعد تصمیم گرفتم به صورت آ منه اسید بپاشم تا نامزدش او را رها کند و من به آمنه برسم.

قاضی؛چرا تصمیم نگرفتی اسید را به صورت نامزد آمنه بپاشی و خود او را هدف گرفتی؟

متهم؛من نامزدش را نمی شناختم، اما با این کارم آمنه را از نامزدش جدا می کردم.

قاضی؛چه زمانی تصمیم گرفتی اسیدپاشی کنی؟

متهم؛وقتی آمنه گفت ازدواج کرده او طوری حرف زد که من مطمئن شدم واقعیت را می گوید.

قاضی؛اتفاق های روز حادثه را تعریف کن.

متهم؛روزی که آمنه گفت ازدواج کرده، به مغازه رفتم و تقاضای اسید کلریدریک کردم. مغازه دار گفت این نوع اسید جامد است و او ندارد. من اسید مایع خواستم که گفت فردا می آورد. فردایش دوباره به مغازه رفتم و 400 سی سی اسید خریدم. روز حادثه به نزدیکی محل کار آمنه رفتم. می دانستم چه ساعتی از شرکت بیرون می آید. 10دقیقه منتظر شدم و بعد در فرصتی مناسب اسید را به صورتش پاشیدم.

قاضی؛آیا حاضری با این وضعیت با آمنه ازدواج کنی؟

متهم؛بله حاضرم. من او را دوست دارم.

قاضی؛آمنه تقاضای قصاص چشم کرده آیا حاضری به او دیه بپردازی؟

متهم؛من پولی ندارم که دیه بپردازم. قصاص را قبول دارم به این شرط که هر دو ما را به اتاق عمل ببرند و چشم هایمان را تخلیه کنند، از کجا معلوم بعد از کور شدن من راه درمانی برای آمنه پیدا نشود و او دوباره بینایی اش را به دست نیاورد؟

قاضی؛پزشکی قانونی و پزشکانی که آمنه را در بارسلونا تحت درمان قرار دادند اعلام کردند آمنه به طور قطع بینایی اش را به دست نمی آورد و برای یافتن این مساله رسیدگی به پرونده چهار سال طول کشیده است.

متهم؛من این حرف ها را قبول ندارم، باید چشم هر دو ما را تخلیه کنند تا اثر قصاص روی چشمان من هم باقی بماند.

قاضی؛در این چهار سال تلاش کردی که رضایت بگیری؟

من تلاش کردم اما آمنه خودش را از من مخفی می کند.

قاضی در این هنگام عکس زمانی که آمنه سالم بود را به متهم نشان داد و گفت؛ این چهره را با چهره یی که آمنه حالا دارد مقایسه کن، آیا پشیمان نیستی؟

متهم؛ کاری که کردم اشتباه بود، قبول دارم و پشیمان هستم. حالا هم کارم قابل جبران نیست. من نیتم خیر بود هرچند عملم بد بود.

آخرین حرف های آمنه

سپس قاضی عزیزمحمدی یک بار دیگر آمنه را به جایگاه دعوت کرد و از او خواست تا اگر حرفی دارد بگوید.آمنه گفت؛ بگذارید ماجرای تخلیه شدن چشم راستم را برایتان توضیح دهم. وقتی پزشکان بیمارستان لبافی نژاد قطع امید کردند به من گفتند هرچند در اسپانیا هم نمی توان کاری کرد اما برای اینکه بعدها پشیمان نشوم بهتر است به آنجا بروم. در اسپانیا پزشکان تمام تلاش شان را کردند. من می توانستم با چشم راستم فقط سایه ها را ببینم، آنها چند بار مرا جراحی کردند، اما نتوانستند کاری بکنند. من از صحبت هایشان متوجه می شدم که اتفاق بدی در حال رخ دادن است اما هیچ وقت در این باره بی پرده با من صحبت نمی کردند. یک روز صبح که بیدار شدم احساس کردم چیزی شبیه کرم روی گونه هایم است.یادم آمد من کرم استفاده نکردم. چند لحظه بعد ریزش کرم قطع شد و من دستم را به سمت چشمم بردم و متوجه شدم که هیچ چیز در پلکم نیست. خودم را به کلینیک رساندم. پزشکان گفتند ما می دانستیم این اتفاق خواهد افتاد اما به تو نگفتیم. اسید تا پنج سال قدرت تخریب دارد و متاسفانه من روز به روز بدتر می شوم. آمنه ادامه داد؛ اگر حتی ذره یی امید بود من در بارسلونا می ماندم. به من گفتند شبکیه چشمم به طور کامل از بین رفته است. هرچند پولی ندارم و خانواده ام هم به شدت در تنگنا هستند و آقای خاتمی رئیس جمهور وقت 27 هزار یورو به من کمک کردند تا بتوانم در بارسلونا بمانم، اما حاضر نیستم از متهم دیه بگیرم. مردی که هنوز هم به فکر نابودی من است و می خواهد چشمانم تخلیه شود چطور خود را عاشق معرفی می کند. این مرد اگر آزاد هم شود قصد جانم را می کند.

هر روز از خداوند می خواهم کاری کند که من از خانواده ام جدا شوم و آنها اینقدر عذاب نکشند.

حکم قصاص

در پایان جلسه قاضی عزیزمحمدی یک بار دیگر متهم را به جایگاه دعوت کرد تا آخرین دفاعیاتش را بگوید. او لایحه یی 18 صفحه یی به دادگاه ارائه داد که عنوانش «اسید پاش مجرم یا قربانی» بود و سپس گفت؛ این روزنامه ها بودند که جنجال کردند، من کار بدی نکردم. کارم بدتر از اسیدپاشی به صورت 15 دختر در افغانستان نیست که این طور پرونده ام را درشت کرده و هر روز با یک تیتر چاپ می کنند. حالا جامعه زیر بار قصاص چشمان من می رود اما اگر آمنه این کار را کرده بود طور دیگری با او برخورد می شد.

با پایان یافتن جلسه دادگاه هیات سه نفره قضات (عزیزمحمدی، بومی و رحیمی ) وارد شور شدند و به اتفاق آرا، مجید را به قصاص چشم پس از پرداخت تفاضل دیه محکوم کردند. این جوان به پرداخت دیه در مورد سایر قسمت های آسیب دیده نیز محکوم شد.

نویسنده : ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٩/٩